|
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟ رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!! مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند . را بفرستند ؟!
* ابوراجح حمامی در حله زندگی می کرد و حاکم حله شخصی ناصبی و متعصب بود.برای او خبر آوردند که ابوراجح روزی را شب نمی کند مگر با لعن خلفای ناصبی. وقتی این خبر را برای حاکم بردند دستور داد تا میخ بلندی در زبانش فروکنند و او را تاحد مرگ بزنندو در کوچه و خیابان بگردانند تا درس عبرتی باشد برای دیگران پیرمردرا روی زمین انداختند و آن قدر لگد به او زدند که استخوانهای بدنش خُرد شد ولی او فقط می گفت اقوامش گفتند با تعجب گفتند گفت ابوراجح اشکش ریخت و گفت آیا شما خیال می کنیدماشیعه ها کسی را نداریم؟شما خیال می کنید که ما صاحب و مدافعی نداریم؟ش حالم خیلی بد بود و نمی توانستم حرف بزنم،لب و زبان و دندانی نداشتم،همین طور که دلم شکست و اشک از گوشه ی چشمهای پرخونم می ریخت،بادل صحبت کردم و گفتم یک وقت دیدم مثل این که خورشیدی در نصف شب در اتاق من طلوع کرد،نگاه کردم یک وقت دیدم یوسف زهرا از در اتاق داخل شد فرمود ابوراجح صبح داخل شهرآمدوهمه او را دیدندوتعجب کردند *
بسمه تعالي جَوونا اين رسم *هر آدمي براي خودش خلوتي داره كه توي اين خلوتا دنبال يه چيزي مي گرده كه باهاش صحبت كنه . شايد بعضي وقت ها گناه مايه انس آدم ها بشه ولي هميشه اين طوري نيست يه وقت هايي هم هست كه دل آدما خيلي مي گيره كه حتي لذت گناه هم نمي تونه اونو از اين حال دربياره دل هاي ما آدم ها كه هر روز توي اين خيابوناي بي صبري دنيا كه بارون گناه چشم ها رو از ديدن خورشيد منع كرده ، ديگه از گناه خسته شده بايد قبول كرد كه براي روشن دل ، شمع نيمه سوخته كفايت نمي كنه دل آدما اين قدر بزرگه كه حتي خورشيد هم توانايي روشن كردن ذره اي از اون را نداره دل ، هر كيو كه از جنس خدا باشه قبول مي كنه و هر كيو كه با خدا نباشه ، توحرم راه نمي ده حرم خدا رو يه آدم خدايي مي تونه ترميمش كنه ،حصارهاي گناه رو از اطراف حرم برداره و توي حيات حرم اذان آشتي با خدا رو سر بده اين دل صاحب داره رسم غير خدا تو حرم خدا جا نداره امروز هم كه پا توي اين دنيا گذاشتيم مغازه هاي قشنگ اين بازار دنيا اين قدر ما رو محو كرده ، طوري كه دستمون و از صاحب حرم و صاحب الزمونمون جدا كرديم ، يادمون رفته بود كه اُمده بوديم براي حرم هديه بگيريم نه ساكن حرم دنيا شيم راه حرم و بي صاحب گم كرديم و توي اين بازار سر گردونيم ولي خدا براي ما بي حرمان نيز يك صاحب گذاشته كه مشتاق برگردوندن ما به حرم و جاده خداست راه براي اون روشن و اون روشن گر راه براي ماست و اگر امروز به اذن خدا چشم ها توان ديدن اون رو نداره ولي قلب ها مي تونه از راه بیاییم با این پدر مهربان آشتی کنیم
|
|