تبليغاتX
تنها منجی مهدی موعود

تنها منجی مهدی موعود

 

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته

و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان

را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها

از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.


مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟


فرشته در حالیکه داشت نامه ی را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش

دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان

به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم

مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که

کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟


یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و

رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان

مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی

جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان

را بفرستند ؟!


فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند :



خدایا متشکریم

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت9:39توسط mohammad javad mohebinia | |

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت10:59توسط mohammad javad mohebinia | |

*ابوراجح و مهر به محبوب

ابوراجح حمامی در حله زندگی می کرد و حاکم حله شخصی ناصبی و متعصب بود.برای او خبر آوردند که ابوراجح روزی را شب نمی کند مگر با لعن خلفای ناصبی.

وقتی این خبر را برای حاکم بردند دستور داد تا میخ بلندی در زبانش فروکنند و او را تاحد مرگ بزنندو در کوچه و خیابان بگردانند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.

پیرمردرا روی زمین انداختند و آن قدر لگد به او زدند که استخوانهای بدنش خُرد شد ولی او فقط می گفت: علی ،علی

اقوامش گفتند:او تا ساعتی دیگر می ميرد و از کنار او متفرق شدند.شب بود همه مردم یقین داشتند که او مرده است.وقتی که صبح شد ،آمدند ببینند تا اگر مرده است او را ببرند و دفنش کنند.ولی دیدند که ابوراجح با پای خودش بلند شده و وضو گرفته و نماز خوانده است،و لبها و دندانهایش سالم است.

با تعجب گفتند:ابوراجح تو هستي!؟

گفت:بله،منم. گفتند:چه شدکه این طورسالم شدی

ابوراجح اشکش ریخت و گفت:

آیا شما خیال می کنیدماشیعه ها کسی را نداریم؟شما خیال می کنید که ما صاحب و مدافعی نداریم؟ش

حالم خیلی بد بود و نمی توانستم حرف بزنم،لب و زبان و دندانی نداشتم،همین طور که دلم شکست و اشک از گوشه ی چشمهای پرخونم می ریخت،بادل صحبت کردم و گفتم: يا صاحب الزمان! گمان نمی کنم که به من سرنزنی. آقاجان!من به محبت جدت علی و مادرت فاطمه به این وضع افتاده ام،دیگر شیعه ها نمی توانند در این شهر سربلندکنند، به دادم برس.

یک وقت دیدم مثل این که خورشیدی در نصف شب در اتاق من طلوع کرد،نگاه کردم یک وقت دیدم یوسف زهرا از در اتاق داخل شد.

فرمود: بلند شو ابوراجح،توخوب شدی و برای همه عبرت خواهی بود.

ابوراجح صبح داخل شهرآمدوهمه او را دیدندوتعجب کردند.حاکم هم آنقدر متعصب بود که شیعه نشد ولی از امیرالمومنین علیه السلام ترسید.

* بحارالانوار،ج52 ، ص70، ح 5

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت10:45توسط mohammad javad mohebinia | |

بسمه تعالي

جَوونا اين رسم خادمي نيست!

*هر آدمي براي خودش خلوتي داره

كه توي اين خلوتا دنبال يه چيزي مي گرده كه باهاش صحبت كنه .

شايد بعضي وقت ها گناه مايه انس آدم ها بشه ولي هميشه اين طوري نيست .

يه وقت هايي هم هست كه دل آدما خيلي مي گيره كه حتي لذت گناه هم نمي تونه اونو از اين حال دربياره .

دل هاي ما آدم ها كه هر روز توي اين خيابوناي بي صبري دنيا كه بارون گناه چشم ها رو از ديدن خورشيد منع كرده ، ديگه از گناه خسته شده . چشمامون از نديدن خورشيد كم سو شده .

بايد قبول كرد كه براي روشن دل ، شمع نيمه سوخته كفايت نمي كنه .

دل آدما اين قدر بزرگه كه حتي خورشيد هم توانايي روشن كردن ذره اي از اون را نداره .

دل ما حرم خداست . گناه فقط دور حرم و حصار مي كشه كه خدا نتونه تو حرم خودش بيادو اونو با عطر يادش گلاب بارون كنه و به خادم اين حرم ، قربش و هديه بده .

دل ، هر كيو كه از جنس خدا باشه قبول مي كنه و هر كيو كه با خدا نباشه ، توحرم راه نمي ده .

حرم خدا رو يه آدم خدايي مي تونه ترميمش كنه ،حصارهاي گناه رو از اطراف حرم برداره و توي حيات حرم اذان آشتي با خدا رو سر بده .

اين دل صاحب داره . ما فقط خادم اين حرميم صاحب كس ديگه است .

رسم خادمي اين نيست كه حرم و براي بي حرمتان باز كنيم .

غير خدا تو حرم خدا جا نداره .

امروز هم كه پا توي اين دنيا گذاشتيم .

مغازه هاي قشنگ اين بازار دنيا اين قدر ما رو محو كرده ، طوري كه دستمون و از صاحب حرم و صاحب الزمونمون جدا كرديم ، يادمون رفته بود كه اُمده بوديم براي حرم هديه بگيريم نه ساكن حرم دنيا شيم .

راه حرم و بي صاحب گم كرديم و توي اين بازار سر گردونيم .

ولي خدا براي ما بي حرمان نيز يك صاحب گذاشته كه مشتاق برگردوندن ما به حرم و جاده خداست .

راه براي اون روشن و اون روشن گر راه براي ماست .

و اگر امروز به اذن خدا چشم ها توان ديدن اون رو نداره ولي قلب ها مي تونه از راه توسل با صاحب الزمان آشتي كنه .

بیاییم با این پدر مهربان آشتی کنیم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت10:41توسط mohammad javad mohebinia | |