|
* ابوراجح حمامی در حله زندگی می کرد و حاکم حله شخصی ناصبی و متعصب بود.برای او خبر آوردند که ابوراجح روزی را شب نمی کند مگر با لعن خلفای ناصبی. وقتی این خبر را برای حاکم بردند دستور داد تا میخ بلندی در زبانش فروکنند و او را تاحد مرگ بزنندو در کوچه و خیابان بگردانند تا درس عبرتی باشد برای دیگران .پیرمردرا روی زمین انداختند و آن قدر لگد به او زدند که استخوانهای بدنش خُرد شد ولی او فقط می گفت : علی ،علیاقوامش گفتند :او تا ساعتی دیگر می ميرد و از کنار او متفرق شدند.شب بود همه مردم یقین داشتند که او مرده است.وقتی که صبح شد ،آمدند ببینند تا اگر مرده است او را ببرند و دفنش کنند.ولی دیدند که ابوراجح با پای خودش بلند شده و وضو گرفته و نماز خوانده است،و لبها و دندانهایش سالم است.با تعجب گفتند :ابوراجح تو هستي!؟گفت :بله،منم. گفتند:چه شدکه این طورسالم شدیابوراجح اشکش ریخت و گفت :آیا شما خیال می کنیدماشیعه ها کسی را نداریم؟شما خیال می کنید که ما صاحب و مدافعی نداریم؟ش حالم خیلی بد بود و نمی توانستم حرف بزنم،لب و زبان و دندانی نداشتم،همین طور که دلم شکست و اشک از گوشه ی چشمهای پرخونم می ریخت،بادل صحبت کردم و گفتم : يا صاحب الزمان! گمان نمی کنم که به من سرنزنی. آقاجان!من به محبت جدت علی و مادرت فاطمه به این وضع افتاده ام،دیگر شیعه ها نمی توانند در این شهر سربلندکنند، به دادم برس.یک وقت دیدم مثل این که خورشیدی در نصف شب در اتاق من طلوع کرد،نگاه کردم یک وقت دیدم یوسف زهرا از در اتاق داخل شد .فرمود : بلند شو ابوراجح،توخوب شدی و برای همه عبرت خواهی بود.ابوراجح صبح داخل شهرآمدوهمه او را دیدندوتعجب کردند .حاکم هم آنقدر متعصب بود که شیعه نشد ولی از امیرالمومنین علیه السلام ترسید.* بحارالانوار،ج52 ، ص70، ح 5
|
|